-
شانس
سهشنبه 5 آبان 1405 22:31
استرس گرفته که چجوری بخونه میگم از میم و سین بپرس خب میگه اونا شانس آوردن میگم مگه شانس چقدر تاثیر داره میگه زیاد میدونم بیشترش به تلاش آدم ربط داره ولی برای دلداری هم که شده کل این روزایی که من داشتم زار میزدم میتونستی یه بار بهم بگی عیب نداره شانس نیاوردی چرا نگفتی بهم ؟ واقعا چرا؟ انگار واقعا شانس نیاوردم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبان 1405 21:54
خونه که میمونه برنامهم رو بهم میریزه صبح سر و صدا میکنه زودتر بیدار میشم این مدت ظهر نمیخوابیدم الان میخوابم امروز عصر هم قهر کردم و نرفتم پیاده روی فعلا رفتم رو مود سکوت حوصله هیچی رو ندارم خودم هم از غر زدنام خسته شدم حوصله دفاع ندارم که چی بشه؟ مدرکمونو بدین بریم بابا
-
رو در رو
سهشنبه 5 آبان 1405 18:25
علی رو بیرون دیدم میگه نیومده بودین براتون لوح تقدیر آماده کرده بودن میگم اصلا توان دیدن هیچکس رو نداشتم بخاطر آزمون کلا بهم ریختم، فکر میکردم حداقل ده درصد بشم میگه ما همه فکر میکردیم میشید ولی شما ثابت شده ای اینا برام مهمه؟ نه من میخواستم داشته باشمش دلم نمیخواد بگم میتونستم دلم میخواد میگفتم دیدی تونستم از خودم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 آبان 1405 21:59
حتی تصورشم نمیکردم رتبه نیاوردن انقد روانمو بهم بریزه از هر ده تا جمله ای که میگم حداقل پنج تاش درمورد اینه که رتبه نیاوردم کوچکترین بی محلی که از طرف هیوا میبینم با بغض سرش داد میزنم که اگه رتبه میاوردم باهام اینجوری رفتار نمیکردی روح و روانم رو نابود کرده روزی هزار بار بهش میگم امیدوارم تا سال بعد که تو امتحان...
-
سفیدبرفی
جمعه 1 آبان 1405 23:37
کاملا بیمارگونه س این رفتارم ولی حس میکنم تهی شدم نیاز به چیزی دارم برای رقابت میدونم باختم، بدم باختم اما دلم برد میخواد از اونا که ذوق کنم و کل شب رو نتونم بخوابم دلم واسه خودم میسوزه اینم یه جور مرضه دیگه حداقل نسبت به بیماریم insight دارم هرجور شده باید درمان بشه تا قبل از اینکه بخوام یه موجود ضعیف و بیچاره رو به...
-
دل تو ...
پنجشنبه 30 مهر 1405 23:08
+ شیرینی نگرفتی برام ؟ -به چه مناسبت؟ + تموم شدن چیفی -مگه تو واسه قبولی من گرفتی؟ ببخشید یادم رفته بود من رتبه نیاوردم و نباید شیرینی بخوام ، این چیزی که قبول شدم اصلا مهم نیست، تو مغازه ها همینجوری فله ای ریختن، تو خیابون از هرکی بپرسی اونم این مدرک رو داره، مهم فقط رتبه بود ، بقیه ش یه ذره هم اهمیت نداره وقتی...
-
یادم تو را فراموش ...
چهارشنبه 29 مهر 1405 22:49
اسمی که با هزار زحمت فراموش کرده بودم اکسپلور گوگل باید دقیقا بیاره جلوی چشمم واقعا انصاف نیست این دختر از ده سال پیش تا الان کابوس منه در حالیکه اون اصلا نمیدونه منی وجود دارم دلم نمیخواست درموردش بدونم دلم نمیخواست موفقیتش عین خار که چه عرض کنم عین خنجر بره تو چشمم خدایا ازت متنفرم میشنوی؟ می بینی؟ ازت متنفرم...
-
تفریح
چهارشنبه 29 مهر 1405 12:24
تفریح جدیدم اینه که سریال های هوش مصنوعی رو میبینم همشونم تو ژانر فانتزی چیزایی که خیلی دوست دارم به صورت لعنتی طوری همشون خیلییییییییی کراشن مگه داریم؟ مگه میشه؟ یکی از یکی جذابتر و اصلا یه چیزی اعصابم خرد میشه میبینمشون پس کی قراره بمیریم ؟
-
خاموشی
چهارشنبه 29 مهر 1405 09:04
دیشب برای اولین بار تو زندگیم وقتی تنها بودم همه چراغ ها رو خاموش کردم همیشه یه دونه کوچولو رو روشن میذاشتم ولی گفتم چی ترسناکتر از آدما؟ گرفتم خوابیدم ولی تا صبح هزار بار بیدار شدم حتی تو خواب هم ولم نمیکنه این حس کثافت لعنتی این حس حماقت و کم بودن و کودن بودن تموم نمیشه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1405 21:13
باز یادم انداخت نشستم گریه کردم میدونم خیلی مسخره س ولی نمیتونم تحمل کنم هربار یادش میفتم عمیقأ ناراحت میشم با هیوا بد حرف زدم عصبی که میشم نمیفهمم چی دارم میگم معذرت خواهی کردم ولی انگار یواش یواش چوب خطم داره پر میشه تقصیر خودشه من با هزار بدبختی سعی میکنم یادم بره یه چیزی میگه یادم میفته
-
بووووووووم
سهشنبه 28 مهر 1405 18:30
عصرا از پیاده روی که برمیگردم پخش زمین میشم و تا یه ساعت حتی حال عوض کردن لباسامم ندارم روزی چهار کیلومتر راه رفتن شاید واسه بقیه شوخی باشه ولی برای آدم تنبلی مثل من واقعا سخته هرروز به هزار دردسر خودمو از خونه میکشونم بیرون اگه زندگیم نظم نداشته باشه میمیرم از اینکه هیچ روتینی تو زندگیم نباشه متنفرم تا شروع کار جدید...
-
دوراهی
یکشنبه 26 مهر 1405 10:39
هربار تلگرام رو باز میکنم و اون کله گنده رو اون بالا میبینم روانم بهم میریزه من اینستا ندارم که این چیزا رو نبینم چرا استوری ها رو ریختن تو تلگراما؟ شب تو گوشیش شات ستاره رو هم دیدم میگم از ستاره کمتر بودم ؟ باز گریه گریه گریه میگم سال بعد واسه تو رو هم باید ببینم و دوباره زار بزنم میگه میخوای نیارم ؟ میگم نه، مگه از...
-
مسکن
شنبه 25 مهر 1405 20:47
انقد گریه کردم سرم داره منفجر میشه مامانم از صبح چندبار پیام داد که زنگ بزن اعصابمو خرد میکنه بهش میگم وقتی زنگ نمیزنم بهت یعنی حالم خوب نیست دیگه دست از سرم بردار باید حتما زر زر هامو منتقل کنم ؟ پشت تلفن کلی بد و بیراه گفتم هیچی مسکن تو خونه نداریم دلم یه داروی خواب آور میخواد وقتایی که حالم بده بدون دارو نمیتونم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1405 13:29
از بعد بابا دیگه هیچی مثل قبل نشد منم نتونستم مثل قبل بشم حتی یکبار انگار هرچی داشتم بخاطر اون بود هر چی که بهش مغرور بودم و میتونستم بشم همش باهم رفت دقیقا از شش سال پیش تا حالا هیچی نبوده که باعث بشه خوشحال بشم بگم بابا نگاه کن بابا ببین انگار واقعا اون دنیایی نیست اگه بود دعاهای بابا حتما جواب میداد یا نکنه دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1405 12:48
دو برابر گریه های الان سال بعد اتفاق میفته کاش تا اونموقع هزار بار بمیرم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1405 11:44
مثل همیشه اولین آدمی که به ذهنم میاد خودشه زنگ میزنم پیام میدم اونم مثل همیشه جواب نمیده من مثل همیشه تنهاترین آدم دنیام
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1405 11:34
تموم شد کاش زندگیم هم تموم میشد کاش حداقل کسایی که میشناسمش اسمشون نباشه از خودم متنفرم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 مهر 1405 22:47
عمیقأ تو وضعیت گوه تو این زندگی به سر میبرم خیلی خیلی خیلی زیاد اعصابم خرده پول لعنتی رو همه چی تاثیر داره حتی اینکه فکر کنی شاید تو انتخابت اشتباه کردی اگه دوازده سال پیش رشته ای که ازش همچنان چندشم میشه رو انتخاب کرده بودم الان هم پول داشتم هم آرامش روان داشتم هم وارد بازارکار شده بودم نصفه شبی ( الان واسه من نصف...
-
وحشی
جمعه 24 مهر 1405 14:44
دیروز تا خرتناق غر زدم دعوا کردم قهر کردم سلیطه بازی درآوردم الان واقعا پشیمونم ولی عمیقأ اعتقاد دارم جایی که احترامت رو نگه نمیدارن نباید بمونی شاید فکر کنید بخاطر چیز مهمی انقد کولی بازی درآوردم ولی همش بخاطر یه زیرپایی بود انگار مریضای زنانی ها مهم تر از مریضای منن، مردک برداشته چهارتا پاره آجر آورده میگه برن رو...
-
اردو
چهارشنبه 22 مهر 1405 13:59
دو سه روز پیش از بچه های اردو جهادی بهم زنگ زدن گفتن میریم یکی از روستاهای نزدیک منم حوصلهم تو خونه سر رفته بود اوکی دادم الان دو ساعت دیگه قراره برم و هنوز به همسر نگفتم احتمالا امشب و فرداشب هم خونه نیام ( شب زنگ میزنه میگه کجایی اونموقع بهش میگم ) تازه این شش ماه انقد تو خونه بودم و تحرک نداشتم الان هیچکدوم از...
-
دروغ
سهشنبه 21 مهر 1405 19:22
تو سایت که داشتم ثبت نام میکردم یه لیست گذاشته بودن که اینا نمیخواد ثبت نام کنن ( سهمیه داشتن) و اسم یکی رو دیدم و تمام برگام ریخت واقعا به من ربطی نداشت و نداره ها ولی لعنتی چجوری این همه سال بهم دروغ گفتی؟ اینم شانس منه نمیدونم چرا دوستای صمیمیم تهش سهمیه ای درمیان برام مهم نیست ولی اینکه من همیشه باهاشون روراستم...
-
...
سهشنبه 21 مهر 1405 14:11
یه روزایی آدم از خودش خیلی بدش میاد امروز از اون روزاست هرشب خواب جنگ میبینم رسما دچار PTSD شدم
-
ماهی گلی
یکشنبه 19 مهر 1405 15:49
میخوام از فردا یه هفته ده روز برم سرکار حس میکنم همه چی یادم رفته انگار نه انگار تازه امتحان دادم انگار نه انگار سه سال اونجا کار کردم نوار گرفتن که توش کلی ادغام میشد عملا از یادم رفته چه برسه به کارای دیگه مغزم ریست شده کلا به یکی از بچه ها قول داده بودم جزوه هامو بدم الان اینجوریم که خاک به سرم اگه یادم بره چی؟...
-
پدر سگ
شنبه 18 مهر 1405 20:54
زانوم بدجور کبود شده هی فکر کردم به کجا خوردم احتمالا اون لحظه که گربه پرید بیرون و ترسیدم زانوم خورده به چارچوب در رسما ریدم به خودم از گربه ها متنفرم طرف سن هر نوح رو داره هنوز انقد عقلش نمیرسه که اون سگ بیصاحاب رو بدون قلاده نیاره بیرون تذکر هم بهشون میدی انگار فحش خواهر مادر بهشون دادی دیشب دایی جان ناپلئون رو...