آلما

دوباره سبز خواهم شد ...

آلما

دوباره سبز خواهم شد ...

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

با برقرار شدن نسبی اینترنت دیگه اینجا فقط همون اهالی قدیمی موندن 

بلاگفا هم خدارو شکر بالا اومد 

رفتم به دوستان سر زدم 

دیشب طیبه جان زنگ زده بود

صداش رو که شنیدم غم عالم اومد تو دلم 

گویا یکی از دوستان وبلاگ نویس گم شده و اطلاعی ازش نیست 

می‌شناختمش ولی چون اصلا منشش رو دوست نداشتم هیچوقت حرفی نزده بودم باهاش 

ولی از دیشب براش نگرانم 

بیشتر نگران طیبه جانم هستم 

کاش از این ناراحتی  و در نگرانی درمیومد 



حقیقتا دیگه حوصله دوست جان رو ندارم 

مخصوصاً دخترش واقعا رو مخمه 

بسیار بسیار بی ادب، پرتوقع و شلخته 

اعصابمو بهم می‌ریزه 



دلم میخواست الان یه جای دور بودم 

خیلیییییی دورتر از خاورمیانه 

جایی که هر لحظه استرس بالا رفتن قیمت سکه و دلار رو نداشتیم 

جایی که تخم مرغ و پنیر لاکچری نبود 

جایی که جرخوردگی طبقاتی بیداد نمی‌کرد 

دوست داشتم الان استرس هیچی رو نداشتم 

نه گرونی 

نه بی پولی 

نه درس 

نه امتحان 

هیچی 



پ.ن: شادی جان اگه صلاح دونستی رمز وبلاگت رو به ما بده 

وقتی این روزا حالت بده ...

دو سه روزیه که باز به شدت بی حالم 

یه کلمه هم درس نخوندم 

هرروز مثل شیطان فحله سی ( کارگر مفت و مجانی) کتابامو میبرم  و میارم 

رسما دلم میخواد بگیرم همه رو تیکه پاره کنم 

با همسر خیلی وقت بود قهر نمی‌کردم 

ولی امشب باز کلی جیغ جیغ کردم 

صبح حوصله درس خوندن نداشتم ، در اصل حوصله هیچی نداشتم 

دوتا پالتو اینترنتی خریدم 

الان که دارم نگاهشون میکنم میبینم از هیچکدوم خوشم نمیاد 

وقتایی که همسر اینستا نداشت بهتر بود 

متنفرم از اینستا 

حتی دیگه دلم نمی‌خواد بچک رو ببینم 

حوصله جیغ جیغاش رو ندارم 

دلم میخواد جان رو از اسم دوست جان حذف کنم 

از دست همه خستم 

این ننه منم وقت گیر آورده 

ظهر زنگ زدم، میگه همش با خودم میگم نکنه بارداری تو 

میگم مگه دیوونه ای چیزیم؟ ولم کن 

من تا از این ... نرم بچه نمیارم 

میگه اونموقع که پیر شدی 

میگم به جهنم ، اصلا بچه نداشته باشم چی میشه؟ بچه بیارم که بیان بزنن ...

الله اکبر 


صدای دندون قروچه همسر رو مخمه 

پی پی تو این زندگی



پس.ن: تنها نکته مثبت دیروز این بود که سه تا از استادامون بهم گفتن لاغر شدی و بسیار خرسند شدم 



با طلای گرمی خدا تومن چقدر امکان مهاجرت هست؟ 

لعنت ...

خواب ...

دیروز کلاس موسیقی داشتم 

میدونستم دیگه بعد کلاس نمیتونم درس بخونم 

صبح از ساعت پنج بیدار شدم تا جبران کنم 

بعدشم تو درمانگاه یه تزریق مچ داشتیم که خیلی ازم انرژی گرفت ( از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اولین بارم بود ، مریض هم زن دایی استاد بود و بسیار استرس داشتم) 

به استاد راهنمام زنگ زدم که من نمیتونم کیس جمع کنم دیوونه شدم 

گفت فردا بیا ببینیم چیکار میشه کرد، و بابت اینکه امروز برم یه بیمارستان دیگه باید منت یکی دیگه رو هم می‌کشیدم 

به منشی آموزشگاه هم گفتم تا آخر بهمن میام فقط، همینم ازم کلی انرژی گرفت، ز چه رو؟ زین رو که بنده بسیار خجالتیم ( خیلیا باورشون نمیشه ولی هستم واقعا) 

تموم جونم تموم شده بود وقتی خونه رسیدم 

فقط بیدار بودم که نماز بخونم 

علائم شبه آنفلوآنزا پیدا کرده بودم ( بدن درد، سردرد، آبریزش، عطسه،...) 

البته قبول دارم شبیه علائم ترک اعتیاده

همسر یه قرص مسکن بهم داد، یه جوشونده علفیجات هم برام آورد و بیهوش شدم 

ماحصل همه اینا کابوس های مسخره ای بود که می‌دیدم 

ولی اینبار بدتر از همیشه 

قبلا هر قتلی که تو خوابم اتفاق میفتاد من فقط ناظر بودم

اما اینبار ...

من بودم، همسر بود ، خیلی عشقولانه 

یه خانم دیگه هم بود، با بچه کوچیکش 

مثل یه سریال که خانم خونه یواش یواش متوجه خیانت همسرش میشه 

حس کردم همسر داره با این زنه تیک و تاک میزنه 

اول انگار میکردم، بعد خشم اومد سراغم 

زنه رو میزدم، بچه ش رو چند بار پرت کردم اینور اونور 

همسر رو زدم خیلی زیاد 

پسره وقیح بهم گفت من عاشق اینم ، سه ساله با همیم 

پرسیدم که پس چرا با من ازدواج کردی ؟ 

گفت از روی اجبار 

خشکم زد 

گفتم باشه وقتی هرچی داری و نداری رو ازت گرفتم میفهمی عشق و عاشقی چیه 

یه تایمی گذشت 

همسر خواب بود 

یه دونه از این گوی های ماساژ صورت تو یخچال دارم 

اونو کردم تو حلقش، انقد نگه داشتم تا سیاه شد 

چشماش از حدقه زده بود بیرون 

کلی کف از دهنش زد بیرون و درنهایت دار فانی رو وداع گفت 

هدف من ترسوندن بود ولی خب مرد 

بعد انگار یه کمدی بود در اونو باز میکردی توش یه آینه بود که روح مرده ها از اونجا وارد دنیای دیگه میشد 

دیدم روح همسر در کمد رو باز کرده و میخواد بره 

با یه سوز عجیبی بهش گفتم ولی من دوست داشتم 

تا اینو گفتم در کمد رو بست و اومد بغلم کرد 

که یهو عن خانم اومد تو 

اونو که دیدم سریع خودم رفتم در کمد رو باز کردم و روح جناب همسر کشیده شد تو آینه تا دیگه از این غلط ها نکنه 

اون تایمی هم که من داشتم با اون میمون عجوزه بحث میکردم یه سگی رو بیرون دیدم که بنظرم رسید که روح همسر در جسم سگ بدبخت حلول کرده، از منم خیلی میترسید 


کلا خواب مسخره ای بود ها ولی من خیلییییییییی ترسیدم 

حالم بد شد 

صبح که بیدار شدم واسه همسر تعریف کردم 

کلی خندیده 

بهش گفتم حواست باشه ها ، بخوای کاری کنه همون‌جوری خفه‌ت میکنم 

میگه ایشالا که همچین کاری نمیکنم 



تولد باباست امروز 

هنوز اون دستکش هایی که قرار بود براش بخرم تو دلم مونده 

نه تنها دستانش که کل تنش الان یخ کرده 



پ.ن: مثلا اومدم درس بخونم 

هیچ جونی ندارم 

دلم میخواست الان خواب بودم 




ناراحتم از اینکه زور پول خیلی خیلی بیشتر از زور هوش و تلاشه 

از عمق وجودم ناراحتم 

ناراحتم از اینکه کسایی که کاراشونو میندازن گردن بقیه همه چی براشون رو رواله 

ناراحتم از اینکه آدم های بپیچ خیلی از آدمایی مثل من موفق ترند 




پ.ن ۲: صبح اول رفتم خونه دوست جان روپوش بردارم 

بعد باهم رفتیم پایین اسنپ بگیریم 

از لحظه ای که از هم جدا شدیم من شروع کردم به گریه کردن 

بیمارستان که رسیدم یه ربعی طول کشید تا استاد بیاد 

تو همین حین هم باز گریه کردم 

استاد که رسید سر و صورتمو دید و پرسید که چرا گریه کردی دوباره شروع کردم زااااار زااااار اشک ریختن 

خوشبختانه یه شانسی که آوردم استاد راهنمام خودش معاون پژوهشی بیمارستانه و دستش خیلی بازه 

گفت الان خودم به عنوان استاد راهنما به خودم به عنوان معاون پژوهشی نامه میزنم میگم به این دلیل و این دلیل این طرح امکان پیشرفت نداشت 

فقط باید یه کار دیگه به جاش بکنم که دست همسر رو میبوسه 

( حاج آقا میفرمان که نرخ انجام اون کار الان شصت تومنه :/ )



امروز سه تا تزریق جدید هم انجام دادم که خیلی حال داد 

بنظر خودم که خیلی خوب زدم ( نظر بیمارها رو نمی‌دونم حقیقتا ) 

یعنی سال سه ایمونو کارد می‌زدی خونش درنمیومد 

چون اگه من خودمو پرت نکنم اون وسط باید اون تزریق کنه 

ولی خب بنده وظیفه خودم می‌دونم که از حقم دفاع کنم 

و هربار بهش یادآور میشم که ما اینجا رو فقط بخاطر تزریق اومدیم 

( در اصل یعنی خفه شو ) 

دوست جان خیلی با ملایمت برخورد می‌کنه و میگه حوصله جز و بحث ندارم 

میگم اصلا هیچ بحثی لازم نیست 

به عنوان سال بالا میگی من فلان کار رو می‌خوام وظیفه اونم هست بگه چشم 

ولاغیر 

گرد سم خران ...

پسرکم هرروز داره بزرگتر میشه 

دلم میخواد درسته قورتش بدم 

بس که نمکه و تپلیه 

هفته پیش دوست جان رفته بود شهرشون 

زنگ میزدم جواب نمی‌داد 

هی داشتم به جون همسر از میزدم که  دختره برداشته بچمو برده 

تلفنم جواب نمیده 

خیلی بهش وابسته شدم 

همش دلم میخواد بچسبم بهش 

گامبالوی من 




دیشب حقوقمونو ریختن 

همون لحظه شروع کردم به خرید کردن 

همسر میگه دو دقیقه صبر کن بشینه تو حساب، خستگی درکنه بعد 

واسش پیرهن و سوئیشرت خریدم 

میگم کادوی تولدته ها 

دوباره قرار نیست چیزی بخرم برات، بعدا مثل روز مرد نگی هیچی نخریدی 

دلم میخواست یه کارت با موجودی نامحدود داشتم همش خرید میکردم 




از فردا باید دوباره برم بیمارستان 

دوست ندارم 

از بچه ها بدم میاد، از استادا بدم میاد 

دلم نمی‌خواد مریض ببینم 

دوست دارم بشینم خونه، بچسبم به بخاری 

درس نخوندم 

مریض جمع نکردم واسه پایان نامه 

نمی‌دونم قراره چه گلی به سرم بگیرم 

بیمار ام اس نمیشناسید شماره منو بهش بدید؟ 

خودم استرس دارم همسر هم هی بدتر می‌کنه 




داشتیم حرف می‌زدیم پسرک میگه من در از جذابیتم

میگم اگه جذاب بودی که می‌تونستی بری دختر پولدار پیدا کنی، منو نمیکرفتی 

الآنم با پولش راحت پامیشدی میرفتی جایی که میخواستی 

خیلی ناراحتم که پولدار نیستم 

هرچی حساب کتاب میکنم میبینم زورمون به تورم نمی‌رسه 

هزار سال دیگه هم قراره اینجا بمونیم 

آقا من نمی‌خوام اینجا بمونم 

نمی‌خوام اینجا بچه دار بشم 

خدا لعنت کنه کسایی که باعث شدن به این وضع بیفتیم 

حالنامه

بلاگفا بالا نمیاد برام 

نگران جانام 

امیدوارم خوب باشه حالش 




هدیه عزیزم که می‌دونم حال خوشی نداشت قبل از این اوضاع 

مامان خانومی جون 

لی‌لی رز 

فاطمه ها 

دوستای دیگه 


خبر بدین از خودتون بهم 






یکی اینجا می‌نویسه 

که فکر میکنم قراره مغزش رو کاملا نو و آکبند تحویل خدا بده 

اسمش هم شاید آورده باشم 

ولی هربار به روز شده ها رو میبینم و میخونم 

حالم ازش بهم میخوره 

با این الفاظی که استفاده می‌کنه نه تنها از کسایی که بهشون اعتقاد داره دفاع نمیکنه بلکه بیشتر داره همه رو از اونا و خودش متنفر می‌کنه 

من که خودم اصلا دلم نمی‌خواد براش کامنتی بذارم 

بهرحال از قدیم گفتن نرود میخ آهنین در سنگ






از اونجایی که این چند وقت تنها تفریحم خوندن وبلاگ ها بوده 

هی درموردشون نظر میدم 

همونی که رامین می‌دونه 

از وقتی یه پست خاصش رو خوندم 

با خودم گفتم اگه فردا روزی بچه دار شدم قطعا تو خونه دوربین می‌ذارم 

بدون اینکه خبر داشته باشه 

شاید از نظر بقیه مریض روانی به نظر بیام 

ولی واقعا تصور اینکه مثلاً یه تایمی برم سفر و ندونم بچم چه فضولاتی نوش جان کرده رو ندارم 

همیشه یکی از ترس هام برای مهاجرت اینه که بچکم رو قراره با چه فرهنگی بزرگ کنم 

ولی الان فهمیدم اینجا شاید بدتر هم باشه 

( همه کارای مهاجرتمون جور شده فقط مونده که من اوکی بدم ) 








خوشحالم که همه عمرم فقط درس خوندم 

چون دارم به این نتیجه میرسم که تو هیچ چی دیگه استعداد ندارم 






اینکه تو یه هفته بیشتر از دو کیلو کم کنی یکم عجیب نیست؟ 

اونم درحالیکه تو اون هفته سه تا شیرینی خامه ای خوردی ؟ 

فکر کنم ترازو خرابه ، هرچند تازه خریدمش 






دلم خرید اینترنتی میخواد 

دلم میخواد موهامو رنگ کنم 

کراتین کنم 

برم کاشت ناخن بذارم 

بعدم با فاخر عزیزم برم بیرون 

از همه عالم و آدم حرف بزنیم 

انقد که این دختر خوش انرژیه