آلما

دوباره سبز خواهم شد ...

آلما

دوباره سبز خواهم شد ...

دل تو ...

+ شیرینی نگرفتی برام ؟ 

-به چه مناسبت؟ 

+ تموم شدن چیفی 

-مگه تو واسه قبولی من گرفتی؟ ببخشید یادم رفته بود من رتبه نیاوردم و نباید شیرینی بخوام ، این چیزی که قبول شدم اصلا مهم نیست، تو مغازه ها همینجوری فله ای ریختن، تو خیابون از هرکی بپرسی اونم این مدرک رو داره، مهم فقط رتبه بود ، بقیه ش یه ذره هم اهمیت نداره 

وقتی عصبانیت و‌ناراحتیم قاطی  میشه یه بند حرف میزنم 

هرچی خوب و بد هست رو باهم میگم 

واقعا این روزا اعصاب ندارم 

اینم یاد گرفته جدیدا خودشو چس می‌کنه 

البته که فایده نداره چون من ده برابر چی میکنم 

ولی واقعا فایده اینجوری بودن چیه؟ 

اینکه روزی هزار بار ...

مدت ها بود شب قبل از خواب جمله کاش بمیرم رو نمیگفتم 

ولی جدیدا بازم میگم 

هرشب میگم 

هرروز میگم 

به هیوا میگم 

به آجی میگم 

اینجا میگم 

واقعا دلم میخواد بمیرم 

یادم تو را فراموش ...

اسمی که با هزار زحمت فراموش کرده بودم 

اکسپلور گوگل باید دقیقا بیاره جلوی چشمم 

واقعا انصاف نیست 

این دختر از ده سال پیش تا الان کابوس منه 

در حالی‌که اون اصلا نمی‌دونه منی وجود دارم 

دلم نمی‌خواست درموردش بدونم 

دلم نمی‌خواست موفقیتش عین خار که چه عرض کنم عین خنجر بره تو چشمم 

خدایا ازت متنفرم 

می‌شنوی؟ 

می بینی؟ 

ازت متنفرم 



احتمالا از نظر بقیه خیلی مسخره باشه ولی من واقعا هرروز دارم همه انرژیمو می‌ذارم که یادم بره همه زحماتم به باد رفته، یادم بره چقدر از نظر خودم به دردنخورم 

بعد دقیقا آخرشب یه چیزی پیش میاد که بهم بگه هووووووووووی تو هیچ پی‌پی خاصی نیستی ها، هوا برت نداره 

بدترین قسمتش هم اینه که هیشکی متوجه چیزی که میگم نمیشه 

یه سری دلداری های الکی ، حرفای کلیشه ای که ارزش تو به این چیزا نیست و ال و بل و جیمبل 

آقا از نظر من ارزش من به همیناست 

من با این چیزا حس خوشحالی دارم 

من با نمره و رتبه دلم آروم میگیره 

کاش می‌تونستم همینجا همین لحظه بمیرم 

تفریح

تفریح جدیدم اینه که سریال های هوش مصنوعی رو میبینم 

همشونم تو ژانر فانتزی 

چیزایی که خیلی دوست دارم 

به صورت لعنتی طوری همشون خیلییییییییی کراشن 

مگه داریم؟ 

مگه میشه؟ 

یکی از یکی جذابتر و اصلا یه چیزی 

اعصابم خرد میشه میبینمشون 

پس کی قراره بمیریم ؟ 

خاموشی

دیشب برای اولین بار تو زندگیم وقتی تنها بودم 

همه چراغ ها رو خاموش کردم 

همیشه یه دونه کوچولو رو‌ روشن میذاشتم 

ولی گفتم چی ترسناکتر از آدما؟ 

گرفتم خوابیدم 

ولی تا صبح هزار بار بیدار شدم 

حتی تو خواب هم ولم نمیکنه این حس کثافت لعنتی 

این حس حماقت و کم بودن و کودن بودن 

تموم نمیشه 

باز یادم انداخت

نشستم گریه کردم 

می‌دونم خیلی مسخره س 

ولی نمیتونم تحمل کنم 

هربار یادش میفتم‌ عمیقأ ناراحت میشم 

با هیوا بد حرف زدم 

عصبی که میشم نمی‌فهمم چی دارم میگم 

معذرت خواهی کردم ولی انگار یواش یواش چوب خطم داره پر میشه 

تقصیر خودشه 

من با هزار بدبختی سعی میکنم یادم بره 

یه چیزی میگه یادم میفته