استرس گرفته که چجوری بخونه
میگم از میم و سین بپرس خب
میگه اونا شانس آوردن
میگم مگه شانس چقدر تاثیر داره
میگه زیاد
میدونم بیشترش به تلاش آدم ربط داره
ولی برای دلداری هم که شده کل این روزایی که من داشتم زار میزدم میتونستی یه بار بهم بگی عیب نداره شانس نیاوردی
چرا نگفتی بهم ؟
واقعا چرا؟
انگار واقعا شانس نیاوردم
خونه که میمونه برنامهم رو بهم میریزه
صبح سر و صدا میکنه زودتر بیدار میشم
این مدت ظهر نمیخوابیدم الان میخوابم
امروز عصر هم قهر کردم و نرفتم پیاده روی
فعلا رفتم رو مود سکوت
حوصله هیچی رو ندارم
خودم هم از غر زدنام خسته شدم
حوصله دفاع ندارم
که چی بشه؟
مدرکمونو بدین بریم بابا
علی رو بیرون دیدم
میگه نیومده بودین براتون لوح تقدیر آماده کرده بودن
میگم اصلا توان دیدن هیچکس رو نداشتم
بخاطر آزمون کلا بهم ریختم، فکر میکردم حداقل ده درصد بشم
میگه ما همه فکر میکردیم میشید ولی شما ثابت شده ای
اینا برام مهمه؟
نه
من میخواستم داشته باشمش
دلم نمیخواد بگم میتونستم دلم میخواد میگفتم دیدی تونستم
از خودم ناامیدم
به صورت عجیبی سر هرچیزی بهم میریزم
میدونم گذشته
میدونم تموم شده
میدونم نمیشه کاری کرد
اما ...
خودخواهی هیوا تمومی نداره
۴ سال بخاطرش آواره شدم
۵ سال آینده هم قراره آواره باشم
به میم میگه شهر خودتون نمون، بیا اینجا
لعنتی پس زهره چی؟
میگه انتقالی میگیره
نخیر انتقالی نمیگیره، نمیتونه بگیره
آواره میشه
مثل من
بیچاره من
بیچاره زهره
میگه نمیذاری درس بخونم
انگولک میکنی اعصابمو
حرف نمیزنم
دیگه حرف نمیزنم
من که میدونم تهش چی میشه
من میدونم نه این زندگی بن بسته
بعد من برو با یکی که پنج درصد شده ازدواج کن که ازش خجالت نکشی
کنگره هم نمیرم
توان رو به رو شدن با آدما رو ندارم
حتی دلم نمیخواد خودمو تو آینه ببینم
کاش همین الان میمردم
حتی تصورشم نمیکردم رتبه نیاوردن انقد روانمو بهم بریزه
از هر ده تا جمله ای که میگم حداقل پنج تاش درمورد اینه که رتبه نیاوردم
کوچکترین بی محلی که از طرف هیوا میبینم با بغض سرش داد میزنم که اگه رتبه میاوردم باهام اینجوری رفتار نمیکردی
روح و روانم رو نابود کرده
روزی هزار بار بهش میگم امیدوارم تا سال بعد که تو امتحان میدی من بمیرم
از یه طرف تحمل ندارم ببینم رتبه نیاره چون یه عده از دوستاش رتبه آوردن که اندازه گاو هم حالیشون نبود
از طرف دیگه اگه رتبه بیاره از حسودی خفه میشم
ترجیح میدم من بمیرم و اونم رتبه بیاره
خاک تو سر من
فکر نمیکردم در این حد عذابم بده
وگرنه بیشتر تلاش میکردم
واقعا حتی نصف توانم رو هم نذاشتم
حماقت کردم
از وقتی نتایج رو اعلام کردن هرشب از درد فک از خواب بیدار میشم
انقد دندونامو بهم فشار میدم که حس میکنم هر لحظه ممکنه دندونام خرد بشه
اگه تازه نرفته بودم چکاپ فکر میکردم بخاطر دندون پوسیده ای چیزی باشه
ولی میدونم که نیست
میدونم بخاطر حماقتمه
انقد سطح استرسم بالاست که نه رژیم تاثیر داره نه پیاده روی
یه گرم هم وزنم تغییر نمیکنه
مرگ بر کورتیزول
کاش میتونستم بیخیال تمام این سالهایی بشم که زحمت کشیدم
رها میکردم این اشتباه رو
میرفتم دنبال یه چیز دیگه
دنبال علاقه نوجوونیم
ولی مطمئنم حتی اگه وارد دنیای هنر میشدم هم انقد دچار رقابت طلبی بودم که هیچ لذتی نمیبردم
نمیدونم ژنتیک باعثشه یا تربیت
هر کدوم که هست نابودم کرده
روح و روانم رو داره مثل خوره میخوره
حوصله اینکه دوباره بیفتم دنبال روانپزشک و مشاور رو ندارم
فعلا پولشم ندارم
نمیدونم جدیدا چرا انقد خسیس شدم
نسبت به خودم بیشتر
واسه خودم چیزی نخریدم
برای همسر کاپشن سفارش دادم
امیدوارم اندازهش بشه
حوصله مرجوعی و مسخره بازی ندارم
کاملا بیمارگونه س این رفتارم
ولی حس میکنم تهی شدم
نیاز به چیزی دارم برای رقابت
میدونم باختم، بدم باختم
اما دلم برد میخواد
از اونا که ذوق کنم و کل شب رو نتونم بخوابم
دلم واسه خودم میسوزه
اینم یه جور مرضه دیگه
حداقل نسبت به بیماریم insight دارم
هرجور شده باید درمان بشه
تا قبل از اینکه بخوام یه موجود ضعیف و بیچاره رو به این دنیای پر از کثافت بیارم باید خوب شم
نمیتونم بذارم اونم مثل من لذت نبره از زندگیش
برداشته سیب سرخ قشنگم رو که گذاشتم خنک بشه رو خورده
میگم سیبمو بده، تنهایی چجوری دلت میاد اونو بخوری
میگه خواستم ببینم مسموم نباشه یه وقت
مگه من سفیدبرفیم منو با سیب مسموم کنن آخه